هی یابووووی بی خاصیت !
این جمله ایست که هنگام کوه نوردی گروهیمان هر از چند گاهی شنیده می شد . هرکه پایش می لغزید ، هرکه ناله می کرد ، هرکه می گفت استراحت ، هر که می گفت پس کی میرسیم ... می شنید " هی یابووووی بی خاصیت "
شخصا به یابو هیچ علاقه ای ندارم . علاقه ام منحصرا در اختیار خر است ( مخصوصا وقتی زبان بسته خر کیف است و دندانهایش را نشان می دهد ) . اما اخیرا این لغت " بی خاصیت " خیلی روی مغزم رژه می رود . اصولا و فروعا هر کس و ناکسی باید یک خاصیتی داشته باشد . حالا این خاصیت ابداع شاتل است یا تکان دادن گوش و پره بینی بماند . مهم اینست که پشت سرمان بگویند " خدا بیامرز طراح شاتل بود " یا " خدا از سر تقصیراتش بگذرد می توانست گوشهایش را تکان دهد " .
*********
ونسان هم سرگشته به دنبال خاصیت خود می گشت . کشیش شد و دید نمی تواند خدا را در زمین پیاده کند . کارگر معدن زغال شد و دید نمی تواند زغال را درک کند . زغال را به تنهایی نمی فهمید . زغال را در چارچوب کاغذ که می آورد برایش مفهوم می یافت . سیاهی روح خود را به روی کاغذ منتقل کرد تا آنجا که دیگر تیرگی در خود نمی یافت . عمویش به نجاتش آمد ، به ونسان رنگ داد و ونسان سراسیمه به دنبال رنگ می گشت . روحش چموش می شد و لگد می انداخت ، از دیدن زیبایی طبیعت از خود بیخود می شد و با عجله به بوم سفید روی می آورد . به خود فرصت دریافت نمی داد ( دریافتگری ، Impressionism ) ، می دید و حس خود را بر می انگیخت و با ضربات بر بوم سعی داشت این حس را به بیننده منتقل کند . ( پسا دریافتگری ، Post Impressionism ) هیچ به درستی طرح نمی اندیشید ، تنها نگران احساسی بود که داشت و میخواست آن را در میان گذارد . اجازه نمی داد رنگها به اشکال در بیایند ، آنها را به احساس تبدیل می کرد . او نمی توانست چون گوگان ( Paul Gauguin ) آسمان را تخت مشاهده کند . آسمان ونسان را به جنبش می انداخت ، ونسان هم آسمان جنبنده ای بر بوم نقش می زد . او ترجیح می داد مانند سورات ( Georges Seurat ) آسمان را نقطه نقطه از هزار رنگ بر بوم زند ، اما نه با رنگ های از ریاضی گذشته سورات و نه در کارگاه ، بلکه از روی احساس و در دامن طبیعت . ( Pointillism , Neo Impressionism )
تنها چیزی که از آن گریزان بود تنهایی بود و تنها کاری که دیگران با او می کردند تنها گذاشتنش بود . در تنهایی مجبور بود با طغیان روح نا آرامش مقابله کند و این او را می ترساند ، می دانست روح سرکشش با دیدن و کشیدن رام نمی شود و هرچه می دید و می کشید روحش را سیر نمی کرد . عطشش تا بدان جا رفت که در دو ماه پایانی عمرش بیش از نود تابلو برجای گذاشت . به همین خاطر بود که با آن زن در میخانه و بچه اش همخانه شد . به همین خاطر بود که گوگان را به خانه اش دعوت کرد . به همین خاطر وقتی گوگان از روح نا آرام او رو برگرداند ونسان به گوش خود آسیب رساند . به همین خاطر با میل خودش به آسایشگاه روانی رفت و در نهایت به همین خاطر خودکشی کرد .
*********
بازی کرک داگلاس ( Kirk Douglas ) در نقش یک دیوانه نقاش مو قرمز جزء تکرار نشدنی هاست . هی با خود می گفتم الانست که از فرط سردرد چشمانش از حدقه دربیایند . فقط درباره آنتونی کویین و بازی اش در نقش گوگان همین بس که بخاطر 23 دقیقه حضور در فیلم اسکار را به خانه برده .
*********
در آخرین لحظات زندگی اش ونسان ونگوگ 37 ساله به برادرش تئو( تنها حامی همیشگی اش ) گفت " غم همیشه خواهد ماند " ، شش ماه بعد تئو برادر ونسان هم در 33 سالگی در گذشت .
امکان نداره ادمی بزرگ باشه اما روح بزرگی نداشته باشه.واقعل غم همیشه وجود داره.متاسفانه فیلم رو ندیدم
پاسخ دادنحذفمنم بهش رسيدم که غم هميشه وجود داره!
پاسخ دادنحذفو امروز بيشتر از هميشه حسش کردم!
غم همیشه خواهد ماند... و این انسان است که باید برود...
پاسخ دادنحذفبا تعریفی که از فیلم کردی من حتما باید این فیلم رو ببینم! اسمش رو حتما بهم بگو...
بد جوری علاقه مند شدم!
آهنگهای خوب رو با فیلمهای خوب رو بهم معرفی کن... منم متقابلا این کار رو می کنم...
آهنگ angelica که مال anathema هست رو حتما گوش کن... حرف نداره
راستی! من درست برعکس توام! چون دیوونه ی شهرام ناظری ام...
پاسخ دادنحذفمخصوصا آلبوم مولویه
و آهنگ
آتشی در نیستان
سلام
پاسخ دادنحذفبازیهای محشر پدر کجا و نمایشهای پسر کجا. به نظر من هم اون بازی تکرار نشدنیه.
نقاش تنها وقتی بوم سفید رو می بینه، با رنگ های خیالش تنهایی رو پر می کنه.
پاسخ دادنحذف"شور زندگی" رو دیده م، فیلم خوبیه. گریم داگلاس معرکه س.
همیشه همینطوره...آدم های بزرگ تر افسوس ها و وحشت های بزرگتری هم دارند...
پاسخ دادنحذفاتفاقن دیشب در بالکن خانه ای نشسته بودیم یکی از یاران گفت این هوا جون می ده برا کوه کی میاد بریم! ما نیز به پریشان مغزی ایشان بخندیدیم:-))
پاسخ دادنحذفمطلبت عالی بود...
شور زندگي كتاب محبوب نوجوانيم بود واي چه لذتي كه از خوندنش بردم ولي فيلم رو نديدم و با اين نوشته تون ترغيب شدم كه حتما ببينمش.
پاسخ دادنحذفممنون حماقت نكن جان. بازم ميگم چه اسم بامزه اي دارين!
:-))))
پاسخ دادنحذفاین واسه یه جمله اول! بذار حالا بقیه پست رو بخونم باز کامنت میذارم ;-)
چقدر جمله ی اول با بقیه ی پست فرق می کرد. غمگین شدیم و البته خوشمان آمد. مرسی از معرفی فیلم. رفت تو لیست دانلود :)
پاسخ دادنحذفآقاجان حالا خوب است خر یک خاصیتی دارد ندارد؟بخدا دارد؟فحش نمیدهد دروغ نمیگوید جماعت خر را سرکار نمیگذارد سهمیه تونجه و علف دیگران را بیخود و بی جهت نمیگیرد بعد با منت پس دهد درضمن صدای عرعرش هم از دور قشنگ است. خدا قسمت کند!
پاسخ دادنحذفمنظورمان یونجه بود اشتباه نوشتیم تونجه! البته خر که نمیفهمد میخورد میرود!یعنی مبفهمد؟؟!!
پاسخ دادنحذفدوست عزیزم کافه فرانس تو خیابون گاندی در مجتمع تجاری گاندی بعد از همت میباشدددد
پاسخ دادنحذفمطلب ونسان راآنقدر پر انرژی نوشتی
پاسخ دادنحذفکه غم او را درک کردم.پارادوکس دارد
جمله ام میدانم اما اینطور درک کردم.
سلام، خوبی؟
پاسخ دادنحذفمرسی واسه کامنتی که چند روز پیش برام گذاشتی. راستش پست چند روز پیش بیشتر شبیه هذیون بود برای همین نظرخواهی رو بسته بودم، به هرحال از دیدن کامنتت توی پست قبلیش خوشحال شدم :-)
چه لذتی بردم از این نوشته..
پاسخ دادنحذفداستان ونسان داستان ِ جاری ِ زمان است!
ونسان گوش خود را برید و ما گاهی روح ِ خود را..
درد ِ گوش خوب می شود اما درد ِ روح....
خوب ... پِ این تویی٬ هاع؟
پاسخ دادنحذفخوب شناختمت ... ;~)