همه در مورد من در یک کلمه اتفاق نظر دارند . بی خیال .
با برادرم یکسال در یک دبیرستان بودیم . همیشه 10 دقیقه زودتر از خانه راه می افتادم بی آن که صبحانه بخورم . بی آن که آبی به صورت بزنم . بی آنکه کیف یا کوله ای داشته باشم یک کلاسور را که در سال پنجم از طرف سازمان استعدادهای درخشان* به من هدیه داده شده بود را به همراه یک دفتر 200 برگ و خودکار آبی** زیر بغل می گذاشتم و راهی می شدم ، با این حال همیشه برادرم در راه برایم بوق میزد . آنقدر دیر می رسیدم که ناظم هم دیگر در کمین نبود تا اسمم را یادداشت کند .
عروسی دختر عمویم بود . عروسی که نه ... از همین مراسم قبل از ازدواج که من نمیدانم نامش چیست . اولین لباسی که دم دست آمد را پوشیدم و رفتم . کارد میزدی خون مادر و زن عمویم در نمی آمد . هرچه بهشان می گفتم بیخیال . کی تو این بلبشو با عروس و داماد به ما نظر می اندازد توی کتشان نمی رفت . آخرش حرفشان را به کرسی نشاندند .
شب کنکور پدرم دندانهایش را به هم می سایید . مادرم در اتاق خواب ذکر می گفت . برادرم هم حتی آن شب زبانش آرام گرفته بود من اما در سونای بخار بودم . دلستر لیمویی می نوشیدم و آروغ می زدم . همسایه مان عزای دخترش بود . پدرم تا صبح نخوابید اما من ساعت 11 دیگر ترومپتم را کوک کرده بودم .
وقتی دوستم به من می سپرد جایش حاضری بزنم اما ... ، وقتی به دوستم جلو چند لطیفه (!) چیزی می گویم ... وقتی عذاب وجدان دارم اما مغزم به وجدانم می گوید بی خیال . وقتی امتحان دارم اما نمیدانم کجایم به مغزم می گوید بی خیال . وقتی شاید دختر صد در صد ایده آلم را دیده ام اما لنگم*** به قلبم می گوید بی خیال (!) وقتی نمیدانم ... بی خیال.
آهان چه میخواستم بگویم ؟ زوربا را دیده اید ... خوانده اید ؟ زوربا کمال من است . کاش جای نیکوس کازانتراکیس بودم . کاش او را یکبار که شده میدیدم . کاش می توانستم مثل او پولم را خرج دلبرکان کنم ، تر بزنم به هر چه کار است و همچنان هم دماغم را بالا بگیرم که بعلهههه ال و است و بل است و ما فلانیم . کاش حد اقل مثل او می توانستم برقصم . آرزویم اینست .
**********
*که این روزها مثل خیلی جاهای دیگر به یک باره نیست شده .
**تمام تچهیزات درسی من شامل همین ها بود و مقدسات آسمانی را به گواه می گیرم که هیچ گاه جزوه ای نداشتم که جز رنگ آبی رنگ دیگری داشته باشد .
***بهتان بگویم از نظر من بین عاشق شدن و داشتن پاهای ورزیده رابطه ای مستقیم وجود دارد .
فکر بعضی بیخیالیها هیچوقت بیخیالت نمیشه.
پاسخحذفبی خیالی طی کردن با روحیه ی زوربایی خوش است!
پاسخحذفاما اصلا کار راحتی نیست.
تمام تلاش این روزهای منم همینه.هیچوقت به عمرم اینقدر تاخیر نخورده بودم.
پاسخحذفهمه ش درست اما اون سه ستاره ی آخر رو باید توضیح بدیا! عاشقی و پاهای ورزیده !
پاسخحذفاز تو چه پنهون منم فقط یه کلاسور قرمز داشتم با یه خودکار آبی و قرمز که پشت و وارو به هم چسبشون زده بودم البته با یک مداد نوکی رترینگ زرد.این سه تا تو یه جامدادی جین که خودم دوخته بودم بود!میزاشتم لای کلاسور و میزدم بیرون! عشقم بود این مداده:-))
لنگت به قلبت میگه بی خیال یعنی چی آخه؟ :-)) باز اگه مغزت به قلبت می گفت یه چیزی. راستی بی خیالی اونقدرام بد نیستا. من یه زمانی بی خیال بودم و الان نیستم. الان دارم در حسرت اون روزهای بی خیالی می سوووووزم.
پاسخحذفکاش برای من هم بی خیال گفتن را حت بود...
پاسخحذفکاش من هم کلا خیال نداشتم
بی خیال بودم...
راستي تو نوشتن جزوه اين چيزا اتفاق نظر داريم...فقط تو همين!
پاسخحذفبی خیال پسر !
پاسخحذفسخت نگیر علی :))
پاسخحذفزورباي يوناني...
پاسخحذفمسيح بازمصلوب...
آخرين وسوسه ي مسيح...
با همه ي زن ستيزيش عاشق كازانتزاكيسم. اون خوب ميفهميد رهايي يعني چي...
این پستت خیلی چسبید! ولی نگرانش نباش! من به یک نتیجه ای رسیدم تو هم می رسی! تنها کسی که ارزش ارزشاتو می فهمه خودت هستی و بس.
پاسخحذفبه هر حال...
لایک............
پسرخاله!!
این پست رو خیلی دوست داشتم .
پاسخحذفخیلی جاها منم این طوریم ! بی خیال !
خوبه گاهی وقتا ...
بعضی وقتا بیخیالی خیلی خوبه البته همیشه نه بعضی هاش دقیقا واسه منم پیش اومده
پاسخحذفسلاااااااااااام.خوب خوش سالم سلامت ... هستید؟!
گفته بودم که فعلا نمیتونم مطلب بذارم حرفی واسه گفتن نی
دلم بدجور زده به بیخیالی !
شاد باشی و خدایی
____________________
ناز
____________________
دلم هوای بارونی میخواهد....دلم بارون میخواهد....گریه میخواهد....
بشناس مرا حكايتي غمگينم
پاسخحذفافسانه تيره شبي سنگينم
تلخم كدرم شكسته ام مسمومم
اي دوست !شناختي مرا؟من اينم
تعصب!
پاسخحذف"... هر چیزی را نفهمیده انکار کردن، رویه دیگر همان تعصبی است که در عوامی سراغ داریم که خیلی چیزها را نفهمیده، باور دارند..."
دکتر شریعتی
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
پاسخحذفنپرس از دوری کی نگو از چی گرفته
غربت را
پاسخحذفحتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافیست
تا تو غریب شوی
مطمئن باش و برو، ضربه ات کاری بود!
پاسخحذفدل من سخت شکست و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر، تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
سلام خیلی خوب بود خیلی
پاسخحذفخوشحالم پست خوبی راخواندم
بی خیال دیگر دوست ندارم همه جا بگویم. پیروز باشد
ميخوام يه دفعه ديگه بياي يه پست طولاني رو بخوني و حسابي اذيت بشي...
پاسخحذفچطوره؟؟؟
عزیزجان به مراسم قبل از عروسی میگن نامزدی دلبندم!! درضمن گفتی زوربا یاد موسیقی سحرانگیز این فیلم افتادم یادش بخیر.
پاسخحذفعیدتون مبارک !
پاسخحذفسلاااام...
پاسخحذفحیف من اسمتو نمی دونم... نمی دونم چی باید صدات کنم...!
اما بیا بخون منو!
آرشیوم به فنا رفت!
و من رها شدم و یه نفسی کشیدم واسه خودم...
جات خالیه...
نیستی...
توی سونای بخار دلستر لیمویی نوشیدن و اروغ زدن انسان رو کیفور میکنه...لذت بردم!
پاسخحذفخوش به حالت!!!
پاسخحذفتلاش ناموفق مغز منم همينه خب
پاسخحذفسلام!
پاسخحذفنمیدونم چطور شد اومد اینجا!!
حماقت کردم نه!؟
گاهی چیزایی مینویسی که کلماتی داره که اصلا نفهمیدم یعنی چی!! گاهیم چیزی مینویسی که حرف دلمه....
بیخیالی خواب شکلات دلستر لیمویی ...دیوونه بازی زیر بارون آخ چقد میچسبه!!!
موفق باشی
"دیوانه ی باران"