۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

آگاهی‌بخشی را اشتباه فهمیدیم.


وقتی زلزله‌ی بم رخ داد و از شهر بم چیزی جز تلی از خاک باقی نمانده بود، هنوز زود بود که بفهمم چرا عمق فاجعه می‌تواند چنین ناگوار باشد. بم شهری بود از خاک که با خاک یکسان شد.

فرهنگ قضا و قدری چنان در طول سالیان در اعماق وجود ایرانیان نفوذ کرده است که مشکل بتوان از پسش، آنهم تنها با دیدن فجایع بم و آذربایجان برآمد. اصلاً برایم عجیب نیست که تصور کنم شخصی با مبنای "عمر دست خداست" خودخواسته خانه‌اش را برای صرفه‌جویی در هزینه سرهم بندی کرده باشد. "والله خیر الحافظین" گویان، مهندسی تیر آهنی را ضعیف‌تر کار کرده باشد. پدری "هر چه قسمت باشد" گفته باشد و خانواده‌ای را در خانه‌ای غیر ایمن سکنی دهد. مادری هر روز با این خیال که "صدقه هفتاد بلا را دفع می‌کند" خود را از نگرانی در مورد خانه‌اش به آرامش رسانیده باشد. زوجی زلزله را در روز خانه‌سازی "بلای آسمانی" پندارند و آن را از حیطه‌ی مسئولیت خود خارج کنند.

آگاهی‌بخشی تنها مربوط به وادی سیاست نیست. محدود به خیانت صدا و سیما نیست. زلزله بلای آسمانی نیست. به طرز تلخی اتفاقاً خیلی هم زمینی است. اگر فقط آسیب دیدگان می‌دانستند که با چندصد هزار تومان هزینه‌ی بیشتر قطعاً می‌توانستند هنوز تمامی اعضای خانواده‌ی خود را سالم و سرحال ببینند، فکر می‌کنید از صرف آن دریغ می‌کردند؟ بعید می‌دانم.

هرکس که دستش می‌رسد نباید بگذارد که دیگر خانه‌ای در این مملکت تنها بر روی کاهگل سوار شود. بدون تیرآهن بالا رود. آجرهایش با گل به هم چسبانده شود. باید به هر پدری چنین آگاهی را بخشید که می‌تواند با راه حلی زمینی از پس این حادثه‌ی آسمانی برآید. باید به او فهماند که قبل از این کودکش را در آغوش بگیرد، باید سقفی مقاوم برای سرش پیدا کند.

فرقی در شهر و روستای دور افتاده نیست. هر با سوادی می‌تواند کشاورزی دورافتاده از شهرنشینی را قانع کند که جان زن و بچه‌اش عزیزتر از پول‌های توی جیبش است. من هرگز تا بحال این کار را نکرده‌ام با این که به تعداد خوبی از این آدم‌ها دسترسی دارم. چنین آگاهی‌بخشی را به معنای واقعی کلمه هر درس‌خوانده‌ای می‌تواند و باید انجام دهد.

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

فاشیسم نخبگان


"هر چی می‌گذره و بین مردم میگردم، می‌بینم هیتلر درست فکر می‌کرد که "اقلیت ممتاز در برابر اکثریت بدون تاثیر" حضور دارند...... چرا ما چنین انتظارهای بالایی از مردممون داریم؟" (از فیسبوک)

این جملات اظهار نظر غریبی نیستند. شخصاً حجم عظیمی از آن را هر روز در جامعه‌ی اطراف خودم می‌بینم. منطقی که در جامعه از این جمله استفاده می‌کند بر آن است تا توضیح دهد که چطور عقب‌ماندگی اجتماعی ایران وابسته به تفکر عوامانه‌ی توده است و اقلیت ممتازی از نخبگان و روشنفکران که آغازگر حرکات اجتماعی هستند وقتی نیازمند پشتوانه‌ی مردمی هستند، با توده‌ای مواجه می‌شوند که بدون تأثیر زحمات نخبگان را به هدر می‌دهند. گوینده مسلماً خود را از جمیع مردم "نفهم" پیرامون خویش جدا می‌کند و پرسشی که مطرح می‌کند نشان‌دهنده‌ی وجه عجیب‌تری از ماجراست. وجهی که زیرکانه از همان اقلیت ممتاز هم رفع مسئولیت می‌کند و با پشتوانه‌ی برآورده نشدن انتظارهای بالایی که از جامعه دارد، اقلیت ممتاز را نیز بدون تأثیر می‌کند.

حداقل من دیده‌ام که عده‌ای با همین استدلال و در حالیکه در قالب اقلیت ممتاز خود را از اکثریبت بدون تأثیر جدا کرده‌اند به چه نتایج خطرناکی رسیده‌اند. پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال 84 عده‌ای با تکیه بر همین استدلال نتیجه می‌گرفتند که می‌بایست به قالیباف به عنوان چهره‌ای نظامی و با اتوریته رأی دهند تا وی به عنوان نخبه‌ای ممتاز بتواند تمام مشکلاتی که در ذهن‌شان می‌گنجید را با دو عدد سیلی و یک عتاب سفت و محکم حل و فصل کند. "دو عدد سیلی و یک عتاب سفت و محکم" به هیچوجه شوخی نیست، دقیقاً به خاطر می‌آورم که به کرّات اظهار نظرهایی از این دست می‌شنیدم: "مردم ایران تا توسری نخورند آدم بشو نیستند".

منطق اقلیت ممتاز در برابر اکثریت بدون تأثیر اخیراً سوژه‌ی دیگری یافته تا از زبان عامی‌ترین روشنفکرنماهای متن جامعه جاری شود. موافقت با حمله‌ی نظامی غرب تنها به دلیل ناتوانی مردم از ایجاد تغییر در سرنوشت خودشان با وجود شواهد بسیار (!!) در طول تاریخ ایران، جدیدترین مورد استفاده‌ی منطق اخیر است. پنهان‌شدن پشت نقاب اقلیت ممتاز با متهم ساختن جامعه به اکثریت بدون تأثیر این منطق را قادر می‌سازد تا مخاطب را مطلع گرداند در صورتی‌که با منطق گوینده همراه نشود جزء اکثریت بدون تأثیر طبقه‌بندی خواهد شد.

شکست حرکات اجتماعی ایران نیز با همین منطق توجیه می‌شود. بی‌نظمی سیاسی دوران مشروطه، همراه نشدن مردم با مصدق به هنگام کودتا، عقیم ماندن مدرنیته‌ی ناصرالدین شاهی و ... به گردن مردمی بی‌تأثیر انداخته می‌شود و تاریخ ایران به احمقانه‌ترین شکل ممکن تقلیل داده می‌شود تا نتیجه‌ی مورد نظر حاصل شود و آن نتیجه چیزی نیست جز در اختیار گرفتن حکومت توسط نخبگان به هر شکلی و اهدای دموکراسی به مردم از سوی آنان است. بنیان‌گذاران آمریکا، خردمندان عصر روشنگری و انقلابیون فرانسه نیز مثال‌های موفق آن نشان داده می‌شوند تا تاریخ به اعوجاج یافته‌ترین شکل ممکن عرضه شود.

البته گوینده خیلی روشنفکرمآبانه نمی‌پذیرد که چنین عبارتی به خاطر هیتلر مؤید فاشیسم باشد اما در عین حال متوجه نیست که عصاره‌ی آنچه فاشیسم را بوجود آورد دقیقاً از چنین منطقی پشتیبانی می‌کرد. موسکا، پاره‌تو و میشلر متفکرانی بودند که با چنین منطقی به فاشیسم متمایل شدند. پاره‌تو با این توجیه که رأی و ایمان مردم را به راحتی می‌توان از طریق تبلیغات و نطق‌های آتشین بدست آورد، نتیجه می‌گیرد که در جامعه باید زور و اجبار مقدم باشد.  پاره‌تو هر جامعه را به دو بخش برگزیدگان و توده تقسیم می‌کند و مسلماً اقلیت ممتاز برگزیدگان را محق در زورگویی بر توده‌ی بی تأثیر می‌داند. میشلر دموکراسی را بی‌فایده دانسته و قانون آهنین الیگارشی را توصیه می‌کند که برپایه نابخردی توده می‌توان رهبری آن را با تبلیغات و فریب در دست گیرد.

فاشیسم برپایه‌ی همین اصل نابخردی توده‌ها به خود پروبال داد. اعتقاد به داروینیسم نزد فاشیست‌ها، منجر به کسب این نتیجه شد که نخبگانی در جامعه وجود دارند که برپایه‌ی اصل انتخاب طبیعی مستحق فرمان‌راندن بر دیگران هستند. فاشیست‌ها معتقدند انسان‌ها شرایطی نابرابر دارند و نخبگانی برگزیده که نسبت به توده برتری دارند می‌بایست دولتی ممتاز تشکیل دهند تا بتوانند سعادت فرد و جامعه را تأمین نمایند. این تنها وجهی از فاشیسم است که به اقلیت ممتاز می‌پردازد. اکثریت بدون تأثیر در اندیشه‌ی فاشیسم نقشی انکار نشدنی دارد. اطلاق چنین عنوانی به جامعه به صورتی متوهمانه باعث می‌شود حرکات اجتماعی یا سیاسی در لحظه‌ای بدل به بحران‌های اجتماعی و حقارت‌های سیاسی بدل شوند. تصور کنید با چنین منطقی به شما گفته شود "با اینکه می‌دانستید که چندان فایده‌ای متصور نیست چرا در تجمعات خیابانی سبزها حضور پیدا کردید؟" منطقی که توده‌ی مردم را اکثریت بدون تأثیر می‌خواند، جامعه را از اصلاحات یا حرکات اجتماعی عقیم می‌سازد و با بهره گرفتن از حس سرخوردگی عمومی اجتماعی حقِ دخالت طبقه‌ی نخبگان را به هر شکلی برای سعادت طبیعی می‌نمایاند.

این تصور عمومی وجود دارد که فاشیسم با وجود بروز نژادپرستی حتماً این حس را در ملت خود بوجود می‌آورد که مردمی برتر از تمام دولت‌هایی دیگر دارند. این تصور تماماً متعلق به زمانی‌ست که دولت فاشیستی قدرت را در دست گرفته‌است. تحقیر جامعه و القای این حس که تمامی جوامع دیگر نیرویی برتر و ثروتی هنگفت‌تر در اختیار دارند، سعی دارد مقایسه را با وجهی تقلیلی ارائه دهد. پیشرفت جوامع دیگر در مقایسه با عقب‌ماندگی جامعه‌ی خود تنها به یک عامل یعنی توده‌ی بدون تأثیر تقلیل می‌یابد و در نتیجه حکومت و نظمی ممتاز می‌طلبد تا آن را به انتظارات بالایی که طبقه‌ی ممتاز از جامعه دارد، برساند.

ضعیف سازی توده‌ها توجیه کننده‌ی قدرت طبقه‌ی ممتاز می‌شود. منطق اقلیت ممتاز در برابر اکثریت بدون تأثیر در فاشیسم، هم تشکیل طبقه‌ی ممتاز و هم حقیرسازی توده را در پی دارد تا فضا را برای تسلط فاشیسم آماده سازد. جالب اینست که منطق توده‌ سازی که در اندیشه‌ی چپ رواج دارد در افراطی‌ترین اندیشه‌ی راست نیز به کار می‌آید. اهمیت فردیت با منطق دوگانه اقلیت ممتاز و اکثریت بدون تأثیر از هم می‌پاشد و فاشیسم جامعه‌ی تحت فرمان خود را نه جمعیتی از فردیت‌ها که توده‌ای کیفی می‌بیند که نمودار اراده‌ی جمعی فاشیسم است.

نخبه‌گرایی در منطق خود به صورتی عادی منجر به فاشیسم نمی‌شود. در واقع نخبه‌گرایی پیشینه‌ای از افلاطون، ماکیاولی، مارکس و ... دارد که و در طول تاریخ به هر صورتی از فاشیسم آلمان نازی تا مدل حکومت امروز چین تبدیل شده‌است. با این وجود نخبه‌گرایی غیر دموکراتیک در عین تحقیر توده‌ها همان بینشی‌ست که یکی از ریشه‌های اصلی تفکر فاشیستی است.

بروز چنین منطقی را در توجیه نابسامانی‌های امروز سخت می‌توان نشانه‌ی خطر ظهور فاشیسم دانست. خطر چنین منطقی در شرایط فعلی نمودهای دیگری می‌یابد. موافقت با دخالت نظامی غرب، مخالفت با تعبیر آزادی به دلیل ظرفیت کم توده‌ی مردم، تحقیر تلاش‌های سیاسی دیگران و مهم‌تر از همه بی‌عملی سیاسی است. آنجا که واکنش‌های اجتماعی توده با تمسخر و تحقیر اقلیت ممتاز به بهانه‌ی بی‌فایده بودن مواجه می‌شود، پیامدی بیش از آنچه پنداشته می‌شود دربر دارد. به طور مثال اگر "طرح تحریم خرید نان و شیر"* در ادبیات بخشی از جامعه تحقیر می‌شود (هرچند که شاید نادرست، بی‌فایده، غیرعملی و ...باشد)، بخش دیگری از توده را که موافق (یا مبتکر) این طرح است را تحقیر کرده، مرزبندی و جدا می‌کند تا واکنش اجتماعی را از آنان سلب کند.

انتخابات ریاست جمهوری سال 84 مثال دیگری از این منطق را نیز در خود دارد. انتخاب شدن احمدی‌نژاد در نظر بخشی از اقلیت ممتاز مفید دانسته می‌شد تا توده‌ی "نفهم" مردم دریابند که سرانجام انتخاب‌شان چگونه خواهد شد. منطقی که با مشاهداتم مطمئنم بخشی از جامعه را قانع کرده بود که احمدی‌نژاد در نهایت برای آنان مفید تمام می‌شود. آن اصلاح‌طلبانی که در دور دوم برای انتخاب شدن هاشمی تلاش می‌کردند از تحقیر این گروه در امان نبودند.
لازم نیست که ما حتماً تجربه‌ای فاشیستی چون آلمان یا ایتالیا را تجربه کنیم تا زمینه‌های اجتماعی فاشیسم را نابود کنیم. تجربه‌ی تقریبی فاشیسم آن چنان دردناک به نظر می‌رسد که وظیفه‌ی مبارزه با تمام زمینه‌های آن را حداقل به اقلیت ممتاز تحمیل می‌کند.

*****
*طرح تحریم خرید نان و شیر یک ویژگی جالب داشت. با وجود آنکه تقریباً در همه‌ی مجامع اینترنتی مسخره می‌شد، در قالب اس‌ام‌اس‌ بین مردم دست به دست شده و جدی گرفته شد.
پی نوشت: نوشته‌ی اخیر مجمع دیوانگان (که حتماً باید آن را خواند) با عنوان "بازگشت نژادپرستی اروپایی و داستان متفاوت آمریکا" به نوعی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی همان تفاوت منطقی باشد که در اروپا و آمریکا نسبت به نقش توده و نخبه در جامعه وجود دارد. 

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

مرغ‌ها نیز نان ندارند


بخشنامه‌ی جدیدی در دولت صادر شده‌است که تجارت خارجی و توزیع داخلی علوفه، خوراک دام و طیور و مواد اولیه را منحصراً در اختیار دوبت قرار می‌دهد. در اینکه بخشنامه‌ی جدید مخالف فلسفه‌ی خصوصی‌سازی و اصل 44 و بازار آزاد و رقابتی‌ست حرفی نیست که حاکمیت نشان داده اگر در یک ماجرا حرفش 100 درصد با عملش مخالفت داشته باشد همین ماجرای خصوصی‌سازی است. اما چرا چنین بخشنامه‌ای صادر شده‌است؟

سرکوب رسانه و تغییر معنای انتقاد از سوی حاکمیت چنین نتایجی نیز دارد. گویا مدت‌ها پیش دلسوزانی پیدا شده‌اند که با توجه به وضعیت بحرانی بازارهای علوفه و خوراک دام و طیور پیش‌بینی شرایط امروز را بکنند و از دولت بخواهند تا وضعیت را بهبود بخشد بااین‌حال گویا دولت نتوانسته یا نخواسته‌است که اقدام پیشگیرانه‌ای انجام دهد. چراکه رابطه‌ی بحران بازار خوراک دام و طیور را با بحران بازار دام و طیور هر بچه‌ای می‌فهمد. این وسط بخاطر محدودیت رسانه و نقد سرِ مردم کلاه بزرگی رفته‌است که نمی‌دانند مشکل پیش آمده چندان پیچیده نیست و بحران از خیلی وقت پیش قابل جلوگیری بود.

دولت خدمتگزار باید قدردان باشد که با این اوضاع بازار مرغ کسی دیگر سراغی از گوشت قرمز نمی‌گیرد. حال که ذخیره‌ی مرغ‌های 4650 تومنی انبارهای دولت تمام شده‌است و گوش فروشنده‌ای در بازار به قمیت‌های دستوری و غیرمنطقی دولت بدهکار نیست، دولت تصمیم می‌گیرد که کنترل را بیشتر کند. اصولا مطابق فلسفه‌ی اقتصادی این جماعت هرچیزی که طبق ذهنیت ایشان پیش نرفت لابد اشکالش در کنترل ناکافی بوده‌است. توزیع و واردات را کنترل می‌کنند تا خودشان بفهمند که مسبوق به سابقه‌ی تصمیمات اقتصادی‌شان وضعیت بحرانی بازار امروز هیچ ربطی به مقوله‌ی کنترل ندارد و تازه آن وقت یک قدم هم عقب‌تر از امروز می‌ایستند.

سقف قیمت‌هایی که دولت تعیین می‌کند اوضاع را بازهم بدتر می‌کنند. دریک اقتصاد کاملاً آزاد تعادل عرضه و تقاضا قیمت محصول در بازار را تعیین می‌کند. در بازار مرغ نیز چنین فرضی معتبر است چرا که افزایش قیمت ناگهانی آن معلول بهم خوردن همین تعادل است. تعیین سقف یا کف قیمت برای محصول در تعادل (همین تعادل است که قیمت مرغ را به 7000 تومان می‌رساند) موجب اثرات بعدی می‌شود. تعیین سقف قیمتی کمتر از قیمت تعادل بازار با توجه به کاهش قیمتی که در پی دارد موجب افزایش تقاضا در بازار به تعادل رسیده می‌شود و با توجه به محدودیت عرضه، فاصله‌ی تقاضا و عرضه بیشتر می‌شود در نتیجه قیمت تعادل با مصرف ظرفیت عرضه در بازار نامتعادل، بیشتر از حالت تعادلی قبل شده و حالتی از بازار سیاه را بوجود می‌آورد. چنین حالتی با وجود رویکرد کنترلی دولت، کنترل بیشتر سقف قیمت را موجب می‌شود و قیمت مرغ در چرخه‌ی افزایشی قرار می‌گیرد.

توزیع منحصراً دولتی ابزاری‌ست که این بخشنامه‌ی دولت برای کنترل بیشتر بر بازارهای داخلی در اختیار آن قرار می‌دهد. نکته‌ی عجیب‌تر قراردادن انحصار دولتی بر واردات و تجارت خارجی مواد اولیه صنعت گوشت و مرغ است. تحریم جهانی انتقال پول که علیه ایران اعمال می‌شود بر تمام کالاهای وارداتی تأثیر می‌گذارد. بر طبق قوانین سازمان ملل تحریم‌ها نمی‌توانند شامل موادغذایی، دارو و شماری دیگر از کالاهای اساسی باشند اما با وجود تحریم انتقال پول، وضعیت واردات و صادرات ایران بغرنج‌تر شده‌است. در این میان تنها امید واگذاردن هرچه بیشتر اقتصاد به بخش‌های خصوصی و حتی شبه خصوصی‌ست تا در مقابل تحریم‌ها شانس بیشتری برای مانور وجود داشته‌باشد ولی در نهایت تعجب این گونه نمی‌شود.

نکته‌ی جالب‌تر این طرح برخورد با بخش خصوصی از قبل تعریف شده است. بر طبق این بخشنامه مواد اولیه‌ی وارداتی خوراک دام و طیوری که هم اکنون در اختیار شرکت‌های خصوصی است می‌بایست در اختیار دولت قرار گیرد تا از طریق شبکه‌ی توزیع داخلی دولتی واگذار شود. صرف نظر از اینکه در هیچ کجا برای دولتی‌تر کردن (که خود با قانون اساسی دچار مشکل است) اموال بخش خصوصی را تصاحب نمی‌کنند، با این بحران قیمتی که در بازار وجود دارد تنها کاری که به هیچ عنوان نباید انجام داد صرف هزینه‌ای اضافی برای توزیع است. با اینکه فلسفه‌ی اینکار کنترل بیشتر بر رانت‌خواری در شبکه‌ی خصوصی توزیع است اما دولتی کردن امور توزیع موجب هزینه‌ی اضافی، زمان اضافی و قیمت تعادلی جدید بالاتر خواهد شد که بحران را افزایش خواهد داد. با این رویکرد غلط نیز باز عاقلانه‌تر اینست که دولت در کنار شبکه‌ی توزیع داخلی، خود اقدام به توزیع دولتی مواد مورد نظر خود بنماید نه اینکه کل شبکه‌ی داخلی را حذف نماید.

حالا که تحریم از الطاف خداوندی قلمداد می‌شود دولت نیز دست بکار شده است تا ممری برای لطف خداوند باشد و تحریم‌های داخلی نیز بر واردات و صادرات اعمال می‌کند. همانطور که الیاس نادران اشاره کرده حتی در زمان جنگ تحمیلی با وجود تحریم‌ها هیچ زمان تجارت خارجی و توزیع کالاها در کشور در جهت دولتی‌تر کردن پیش نمی‌رفت. برای همین یک بحرانی که بازار بوجود آمده‌است شخصاً تابحال هیچ گامی از دولت ندیده‌ام که به بهتر شدن اوضاع بازار منتهی شود. برعکس با کمی وام گرفتن از توهم توطئه بصورت حساب شده‌ای تک تک اقدامات عین دامن زدن به بحران است.  
 

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

مسئله‌ی حجاب، مسئله‌ی کمربند ایمنی

عرق کرده است و دم و بازدم‌هایش برای مقابله با آفتاب سوزان عمیق‌تر شده‌اند. خودش از گرما بیش از همه کلافه است. زنی که با چادر سیاه و مانتوی سبز تیره در زیر نور آفتاب مشغول جمع‌آوری بانوان بدحجاب خیابان است شاید نمی‌داند که تلاش چند روزه‌ی او، بیش از سه دهه است که به اشکال نرم‌تر و تندتری ادامه داشته و کوچکترین پیشرفتی در با حجاب‌ترکردن بانوان نکرده‌است. هزاران ساعت تبلیغات رسانه‌ای، حضور فیزیکیِ نیروی انتظامی و جر‌و‌بحث در بالاترین سطوح مدیریتی کشور برای رفع این "معضل فرهنگیِ جمهوری اسلامی" هیچ بهبودی در وضعیت این پدیده‌ موجب نشده‌است.

*****
روزهایی از اوایل سال 60 که حجاب اجباری شد را می‌توان در روزنامه‌ها بخاطر آورد. روزهایی که حجاب فی نفسه ارزشی ایدئولوژیک نداشت و ادبیات رسمی مقامات مسئول از زنان خواهش می‌کرد، به خاطر شأن جمهوری اسلامی با پوششی گسترده‌تر در انظار عمومی حاضر شوند. حجاب ابزاری بود برای اینکه بر هویت متفاوت جمهوری اسلامی صحه بگذارد و از آنجا که این هویت دچار تناقضاتی اساسی بود، پوشش زنان قربانی وجه اسلامی آن شد. با گذشت زمان و متولد شدن نسل انقلاب ادبیات رسمی در مورد مسئله‌ی حجاب تغییر کرد. نسل انقلاب برای ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی فرصتی استثنایی بود. تربیت این نسل با ارزش‌های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی می‌توانست بیمه‌ی انقلاب باشد. روایت‌ها تغییر کرد، تاریخ گزینش شد، ابزارها خود تبدیل به هدف شدند گویی جمهوری اسلامی تنها برای این بوجود آمده‌ که با بی‌حجابی مبارزه کند، کمااینکه هیچ احدی چنین انگیزه‌ای از انقلاب نداشته‌است.

روایت‌های مذهبی حجاب جایگزین شدند: حجاب پدیده‌ای شد که امنیت جنسی دختران را حفظ می‌کرد. (با اینکه دیگر وجوه امنیت نه تنها دختران که دیگر آحاد جامعه هم چندان مهم محسوب نمی‌شد.) تیرهایی زهرآلود از جانب شیطان در کمین بی اعتقادان به حجاب نشسته‌بود. (شیاطین گویا دزدان و مفسدین و دیگر گناه‌کاران را به حال خود گذاشته‌بودند.) حجاب از آن رو که بر هویت متفاوت کشوری جمهوری و اسلامی تأکید می‌کرد به ارزشی مافوق خود تبدیل شد تا در رسانه‌های رسمی بتوان حتی با ارزش ساختگی حجاب ارزش راستین آزادی را زیر سؤال برد.

تاریخ از مسیری تقلبی هدایت شد: انقلابی برای آزادی و برابری به انقلابی برای مبارزه با فساد اخلاقی (آنهم با معیار پوشش) تقلیل پیدا کرد. انقلابیون تغییر هویت دادند و به اعتقادات متنوع نسل پیش از انقلاب نقاب اعتقادات رسمی و آموزشی نسل انقلاب پوشانده‌شد. جذابیت پادشاهان کهن ایرانی نیز بی‌استفاده نماند و یک اتفاق تاریخی* (که وقوعش جایی غیر از کتب دینی گزارش نشده‌است) به تمام طول طویل تاریخ کهن ایران تعمیم داده‌شد.


دگرگونی ارزشی حجاب به عنوان یکی از ابعاد متکثر انقلاب اسلامی چنان پیش رفته‌است که حال تصور نظامی تحت عنوان جمهوری اسلامی بدون فاکتور حجاب اصولاً ممکن نیست. وجه اسلامیِ جمهوری اسلامی تنها به بیرونی‌ترین شکل آن معنا یافته‌است و تمام آرزوی اخلاق و فلسفه‌ی اسلامی تنها در این آخرین نقطه‌ی اتصال مذهب و سیاست می‌تواند بروز پیدا کند. برای تئوری‌پردازان جمهوری اسلامی حتماً غم‌انگیز خواهد بود که ببینند از سیاست، قضاوت، عدالت، اخلاق و اقتصاد اسلامی تنها پوششی اسلامی برجای مانده‌است.

حجاب به مسئله‌ای فراتر از حدود خود تبدیل شده‌است. سخن راندن از آزادی پوشش در ایران دشوارتر از آزادی بیان یا آزادی احزاب و تجمعات است. به هیچ عنوان نمی‌توان در رسانه‌های رسمی از حق انسانی آزادی پوشش منطقاً دفاع کرد. علت همان تفاوت هویتی است که حجاب به جمهوری اسلامی پس از انقلاب می‌بخشید. جامعه‌ی زنان نسبتاً مدرن ایرانی با حجاب از تمامی زنان مدرن جهان جدا می‌افتاد. این جداافتادگی به ارزش‌های ایدئولوژیک حاکمیت امکان می‌دهد تا در مقابل ارزش‌های نوین جوامع توسعه‌یافته با تکیه بر همین تفاوت ایستادگی کند.

تاریخ جمهوری اسلامی نشان داده‌است که ناتوان از مبارزه برای سرکوب کامل بدحجابی و بی‌حجابی است. در نرم‌ترین شکل ممکن بدحجابی پدیده‌ای فرهنگی "پذیرفته" می‌شود و روشنفکران دینی بالطبع مبارزه‌ای فرهنگی را طلب می‌کنند تا هم آب به آسیاب دشمن بنیادگرا نریزند و هم دل هواداران آزاد‌اندیش را نشکنند. درمقابل عده‌ای این مبارزه را بی‌فائده می‌دانند و مؤثرترین راه مقابله با بدحجابی را حضور و مبارزه‌ی فیزیکی با این پدیده می‌دانند. اتفاقاً در این مورد خاص من نیز با آنان هم‌عقیده هستم. مبارزه‌ی فرهنگی امری نیست که نظام در انجام آن ناتوان باشد. همین موردِ فرهنگ استفاده از کمربند ایمنی نشان می‌دهد که چگونه تلفیق رسانه و جریمه می‌تواند در کوتاه‌مدت فرهنگ‌سازی کرده و موفق هم باشد. آنچه باعث می‌شود مسئله‌ی حجاب با مبارزه‌ای فرهنگی حل نشود در ذات این مسئله نهفته است.

(آن روزی که برای همه مسجل شد یکی از مهم‌ترین علل مرگ‌و‌میر مردم این مملکت تصادفات جاده‌ای است و کمربند ایمنی آسان‌ترین وسیله‌ی محافظت مردم از آسیب تصادفات کم خطرتر است، مبارزه‌ی فرهنگی و پلیسی با نبستن کمربند ایمنی در دستور کار قرار گرفت. تنها بعد از گذشت دو سال، می‌شد اثرات مثبت این مبارزه را در کاهش آمار کشته‌شدگان حوادث رانندگی به علت نبستن کمربند ایمنی مشاهده کرد. امروز حداقل در رانندگی جاده‌ای کمتر راننده‌ای بدون بستن کمربند پشت فرمان خودرو می‌نشیند.)
فرهنگی بودن یک سوژه در جامعه نیازمند منطبق بودن پیش‌فرض‌هایی مقدم بر آن است. آیین ایدئولوژیک، سنت تاریخی و جبر جغرافیایی در تفاوت و مرزبندی با جامعه‌ای دیگر محتوای منفرد می‌گیرد و فرهنگ‌هایی متفاوت را شکل می‌دهد. با چنین مقدمی حجاب اجباری پدیده‌ای فرهنگی محسوب نمی‌شود. تفاوت در آیین ایدئولوژیک، سنت تاریخی و جبر جغرافیایی ایران با تمام کشورهای دنیا توجیهی برای پدیده‌ی حجاب اجباری و فراگیر فراهم نمی‌کند. پس آنچه امروز فرهنگ عفاف و حجاب خوانده می‌شود نه لزوماً منطیق بر نیازهای فرهنگی مردم ایران بلکه سازگار با طبع و اهداف حاکمان نظام آن است.

مقاومت در برابر تحمیل حجاب اجباری که با بدحجابی بدنام می‌شود واکنشی طبیعی است از آن که ایدئولوژی، سنت تاریخی و جبرجغرافیاییِ وی در جامعه‌ی ایران نمی‌تواند "فرهنگ" حجاب اجباری را بر میل انسانی‌اش برای آزادی پوشش مستولی گرداند. هویت متفاوتی که ایران در جامعه‌ی جهانی برای خود می‌سازد با این عمل در خطر درهم شکستن قرار می‌گیرد و از آن سوی مبارزه‌ی متنوع حکومتی را موجب می‌شود. حساس بودن چنین مسئله‌ای برای نظام موجب می‌شود که اجازه ندهد آزادی پوشش به عنوان مطالبه‌ای مشخص و علنی شکل بگیرد و بنابرین آن را از ادبیات رسمی مخالفین خود جدا می‌کند. در این صورت به هیچ گروه سیاسی قانونی اجازه نخواهد داد که گامی در جهت تحقق این خواسته بردارند. اجازه‌ی تعیین‌کنندگی آن را به عنوان فاکتوری برای سنجش شخصیت‌های سیاسی از بین می‌برد و "آزادی پوشش" و حواشی مربوط به آن را بلکل زیر ادبیات و منطق رسمی کشور مدفون می‌کند.

(وضعیت در نگاهی کلی بی‌شباهت به وضعیت همجنس‌گرایان آمریکا نیست. تا پیش از انتخابات پیشِ روی ریاست جمهوری آمریکا هیچ رئیس جمهوری علناً در حمایت از همجنس‌گرایان موضع نگرفته‌بود. با این حال موافقان آزادیِ همجنس‌گرایی خود می‌دانستند که انتظار حمایت از سوی دموکرات‌ها برای آنان دست یافتنی‌تر و معقول‌تر از جمهوری‌خواهان است. دموکرات‌ها پیش ازین کم‌وبیش می‌توانستند موافقت منطقی خود را با همجنس‌گرایی ابراز کنند ولی در چنان سطح رسمی، چنین ابراز عقیده‌ای حتی در آمریکا بی‌سابقه بود. با وجود این مطالبه‌ای که در آمریکا عمرش به دهها سال می‌رسد حتی در سال 2012 نیز برآورده شده قلمداد نمی‌شود. مقاومت ایدئولوژیک قسمتی قدرتمند از جامعه چنان است که اتخاذ موضعی رسمی در کشوری چون آمریکا نیز می‌تواند تعادل عمومی جامعه را جابجا کند. چندین سال مبارزه‌ی رسمی و غیررسمی کار را به جایی می‌کشاند که امروز اوباما می‌تواند تنها منطق خود را بیان کند.)

راه مقاومت در برابر حجاب اجباری در نظر من مشخص است. از هیچ فعال سیاسی داخلی که امید فعالیت رسمی و قانونی او به هر شکلی در کشور وجود دارد نمی‌توان انتظار داشت که گامی در جهت برآوردن این مطالبه بردارد. رسانه‌های رسمی فاقد آزادی لازم برای اشاره به این سوژه هستند. تجمع اعتراضی بر ضد قانون حجاب اجباری احتمالاً سرکوبی وحشیانه‌تر از سرکوب تجمعات انتخاباتی خواهد داشت. بنابرین راه چاره در عوض کردن سوی مبارزه است. به جای مبارزه با حکومت رسمی باید با مردم، ذهنیت و فرهنگ حجاب اجباری به عنوان حافظ امنیت مبارزه کرد. روزی باید سمت و سوی مبارزه را به سوی حکومت چرخاند که مطمئن بود جامعه در مقوله‌ی "آزادی پوشش" نگاهی تقریباً یکدست دارد. انتخاب راه عملی نیاز چندانی به خرج دادن خلاقیت ندارد. کافی‌ست موهای‌تان را هر روز چند ثانیه بیشتر از روز قبل در انظار عمومی به نسیم بسپارید.

جامعه‌ی مدنی که به نظر می‌رسد حلال بسیاری از مشکلات این روزهای ایران باشد بر پایه‌ی همین مبارزه‌ها با جامعه و نه تنها با حکومت شکل می‌گیرد. آزادی پوشش شاید در مقابل مشکلات بزرگ اقتصادی و سیاست خارجی امروز کوچک و بی‌اهمیت شمرده شود اما عواملی از همین دست هستند که شکل گیری جامعه‌ی مدنی را به تعویق می‌اندازند یا آن را متوقف می‌کنند. تلاش برای دست یافتن به تفاهم بر سر مسئله‌ی آزادی پوشش در تمام بافت‌های اجتماعی ایران مقدمه‌ای است بر آنچه همه آرزویش را دارند و آن جامعه‌ای آزادتر و مدنی‌تر است. چنین گام‌هایی بسته بر سرشت مفاهیم سوژه‌ی آن جز از طریق مبارزه‌ی نرم مردم علیه مردم ممکن نیست.

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

رادیکالیسم احمدی‌نژاد در خدمت بنیادگرایی

صورت‌بندی کلی احزاب و جناح‌های درون نظام ایران، از نظر من به سه دسته تقسیم می‌شود. راست افراطی، راست میانه‌رو و چپ میانه رو. چپ رادیکال در ایران سازمان‌بندی حزبی و اجتماعی مشخصی ندارد و با این که نمی‌توان وجود این دسته را نادیده گرفت، نمی‌توان تخمینی از تعداد حامیان آن نیز ارائه داد. (الفاظ راست و چپ در این صورت‌بندی که میان عموم رواج دارد چندان وابسته به فلسفه‌ی سیاسی چپ و راست نیست و وجه تسمیه‌ی آن بیشتر وابسته به نحوه‌ی نشستن جناح‌های مخالف و موافق دولت در مجلس انگلستان باز می‌گردد).

********

تاریخ فاشیسم تقریباً یک الگوی کلی دارد. محافظه‌کاران در مقابل سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها احساس خطر می‌کرده‌اند. آنها در پروسه‌ی مدرن شدن به جای گرایش به لیبرالیسم، در فرار از آن و اصرار بر محافظه‌کاری، سوسیالیست‌ها (میانه روها) و کمونیست‌ها (رادیکال‌ها) را، مبدأ زوال تاریخی خود می‌پنداشته‌اند. برای فرار از کمونیست‌های انقلابی به جای رو کردن به میانه‌روهای سوسیالیست، آنها را نیز هم پیاله‌ی کمونیست‌ها پنداشتند و چون در تمام طول حاکمیت خود نشانی از اصلاحات را بروز نمی‌دادند، اتفاقاً با گرایش مردمی به سمت سوسیالیسم یا کمونیسم مواجه شده‌اند.

سوسیالیسم و کمونسیم بدون وجود فاشیسم، محافظه کاران را می‌بلعید. هیتلر و موسلینی، پیش از اینکه از محافظه‌کاران حاکم اجازه‌ی سرکوب وحشیانه‌ی مخالفان را اخذ کنند، در هیچ انتخاباتی حتی نتوانستند نصف آراء چپ‌ها را از آن خود کنند. فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان تنها زمانی توانست حاکمیت را از آن خود کند، که محافظه کاران از ترس چپ‌ها، اختیار سرکوب و حکومت را بالکل بدان‌ها سپردند و در اولین گام‌های فاشیسم خود نیز حذف شدند.

با چنین الگوی مشابهی احمدی نژاد، نماینده‌ی راست رادیکال در مقابل اصلاح‌طلبانی است که اقبال مردمی به سود آنهاست. اصولگرایان می‌دانیتند که گفتمان آنها در مقابل گفتمان اصلاح طلبی چیزی برای عرضه ندارد و بنابراین نیاز به گفتمانی جدید پیدا کردند. گفتمان طراحی شده‌ی راست رادیکال در مقابل گفتمان اصلاح‌طلبی درست دست روی نقاطی می‌گذارد که بتوان از آن در جهت عوام‌فریبی هرچه بیشتر استفاده کرد. احتمالاً اصولگرایان سنتی خود می‌توانستند کشور را بهتر از احمدی‌نژاد اداره کنند یا با مخالفین داخلی و خارجی راحت‌تر بتوافق برسند اما چپاندن گفتمانی نو در دهان‌شان به چهره‌های تکراری‌شان نمی‌آمد و ازین رو نیازمند چهره‌ای جدید بودند.

با این حال دو دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد، حتی به مذاق اصولگرایان سنتی هم خوش نیامد. سرمایه‌گذاری آنان روی احمدی‌نژاد، نتایجی غیرمنتظره در پی داشت. ملی‌گرایی در قالب مکتب ایرانی تزِ احمدی‌نژاد برای برقراری ارتباط با طبقه‌ی متوسط بود. تزی که در ادبیات سیاسی و رسمی مملکت رادیکال شمرده می‌شد و مخصوصاً هنگامی که به تن شخصی چون احمدی‌نژادِ برآمده از جریان راست و بیرون آمده از زیر عبای رهبری می‌رفت، حتی خودی‌ها را دچار تناقض می‌کرد. ادعای ارتباط با امام زمان ابتدا چندان جدی گرفته نشد. تنها هنگامی که مشخص شد تبعات این ادعا می‌تواند حتی قدرت دخالت رهبری را نیز تحت نفوذ خود قرار دهد، ناگهان نام جریان انحرافی سر برآورد. جنجال رسانه‌ای جریان انحرافی تنها در دور دوم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد برملا شد در حالیکه ادعای احمدی‌نژاد که در نوع خود حاوی بیانی رادیکال بود به سال 84 باز می‌گشت.  

احمدی‌نژاد به بازتولید رادیکالیسم ادامه داد تا مشروعیت رو به زوال خود را از این راه تجدید کند. پوپولیسم حاوی نکته‌ای بسیار درخور توجه است. از آنجا که پوپولیسم رویکردی توده‌ای (و نه طبقه‌ای یا قشری) به پدیده‌های سیاسی دارد، بنابراین دست زدن به آن می‌تواند بهترین ترکیب ممکن از اهداف و عوام‌فریبی را بوجود آورد. پوپولیسم، از همان ابتدا در اقتصاد مورد توجه بود، و کم کم به عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی نیز وارد شد. احمدی‌نژاد خود را نماینده‌ی توده‌های مستضعف جا می‌زد. عکس‌های منتشر شده از ساده زیستی او، داستان اتومبیل پژو، کاپشن و شایعه‌هایی که پشت سر او به راه می‌افتد از او چهره‌ای برآمده از توده‌ی مستضعف می‌ساخت تا احمدی‌نژاد قهرمان سیل پرولتاریایی شود که وجود ندارد و طبقه‌ی متوسط شهری را بشورد و ببرد. رفتارهای توده‌ای که از رادیکال‌ترین رفتار‌های سیاسی محسوب می‌شود جز با بر باد دادن منابع کشور حاصل نشد و در این میان بازهم اصولگرایان سنتی سکوت پیشه کردند تا مبادا موضع احمدی‌نژاد را در مقابل مخالفان پرتعدادش ضعیف‌تر کنند.

بروز جنبش سبز در بعد پیروزی‌های سیاسی کوتاه مدت تنها به سود احمدی‌نژاد تمام شد. حاکمیت دوباره اشتباه خود را تکرار کرد و برای فرار از خواسته‌های مردمی جنبش سبز پشت رئیس جمهور خود پنهان شد. احمدی‌نژاد که موقعیت را به خوبی دریافته بود، تمام خواسته‌های خود را که اگر امروزه مطرح می‌گشتند، بتمامی با مخالفت مجلس به بحرانی تبدیل می‌شدند، بی سر و صدا به پیش برد. برای سرکوب، رادیکالیسم احمدی‌نژاد مورد نیاز بود و اصولگرایان سنتی درست مانند الگوی فاشیستی خود در پروسه‌ی سرکوب با نام ساکتین فتنه حذف شدند. سرکوب خشن مردم، معترضین "رأی من کجاست" را به معترضین "مرگ بر دیکتاتور" بدل کرد و رهبری اصلاح‌طلبان میانه‌رو را بی‌فائده نمود. مرز معترضین تندرو و رادیکالیسم حاکم به خشونت کشیده شد و میدان داری در هر دو جناح به دست رادیکال‌ها افتاد، یعنی دقیقاً اتفاقی که احمدی‌نژاد خواهان آن بود. تنها اشتباه احمدی‌نژاد شاید این بود که گفتمان قلابی‌اش با بزرگترین مسئله سیاسی – ایدئولوژیک نظام یعنی ولایت فقیه سازگاری نداشت.

در کشورهایی که یک ایدئولوژی کل دستگاه حاکمیت را شکل می‌بخشد و این ایدئولوژی به گونه‌ای توتالیتری سلطه‌ای تمام بر جامعه بدست آورده‌است، جناح‌بندی‌های سیاسی حول "امکان اصلاح یا عدم آن" شکل می‌گیرد. در نوع ایدئولوژی مذهبی، نوگرایی مذهبی، سکولاریسم و بنیادگرایی شکل می‌گیرد. من اصول‌گرایانی را که با نام سنتی می‌شناسیم نیز در دسته‌ی نوگرایان قرار می‌دهم. سرعت اصلاحات در این گروه از عرصه‌ی سیاست که پایگاه بزرگی در روحانیت دارد، شاید نسبت به عرفی سازان اصلاح‌طلب کمتر باشد، اما تغییر قوانین سنتی – اسلامی به نفع قوانین اسلامی – مدرن تنها از عهده‌ی این گروه برمی‌آید. بنیادگرایی مذهبی و سکولاریسم به رادیکال‌های دو طیف اختصاص دارد که اصلاحات را ناممکن می‌شمارند و دو رویکرد محافظه‌کاری و رفرمیستی پیش می‌گیرند.

گفتمان احمدی‌نژاد به همین دلیل دیری نپایید. گفتمانی که به قامت جناح‌بندی‌های سیاسی دوخته نشده بود، لباس رنگارنگ بی قواره‌ای بود که هر اندام را به رنگی می‌پوشاند. رنگ‌هایی که هیچ هارمونی با ایدئولوژی ایجاد نمی‌کردند. ناسیونال پوپولیسم احمدی‌نژاد به قامت جامعه‌ی ایرانی دوخته نشده ‌بود و جمع ملی‌گرایی با توده‌گرایی در جامعه‌ای که سیاست ورزی‌اش حول امکان اصلاح مسائل سیاسی - دینی یا عدم آن شکل می‌گیرد، چنان ناسازگار است که فارغ از مردم، نمی‌تواند حتی همراهی حاکمیت را جلب کند. ایدئولوژی حاکمیت ساختار این نظام را زندگی می‌بخشد و افزودن گفتمانی جدید به آن تنها در صورتی محقق می‌شود که با ایدئولوژی در تضاد نباشد. ولایت فقیه به عنوان ضرورت این ایدئولوژی دقیقا از جنس مسئله ای سیاسی – دینی است.  

رادیکال کردن فضا از سوی احمدی‌نژاد، امروزه به نفع گروهی دیگر در جریان است. بروز رادیکالیسم می‌تواند عاملی برای ظهور نوع جدیدی از قدرت باشد که در شرایط ثبات و میانه‌روی جایگاهی ندارد. بنیادگرایان با چهره‌ای دیگر از راست رادیکال وارد میدان آشفته‌ی سیاست در ایران شده‌اند. سر و صدای تبلیغاتی جبهه پایداری با حذف شدن اصلاح‌طلبان رو به سوی اصولگرایان سنتی گرفته‌است تا مشابه آنچه احمدی‌نژاد را رییس جمهور کرد، ایشان را به قدرت برساند.

جبهه‌ی پایداری در گفتمان رسمی خود، مشکل گفتمان احمدی‌نژاد را نیز حذف کرده‌است. آنان با تأکید هرچه بیشتر بر ولایت پذیری، ادبیات افراطی خود را در قالب ولایتمداری مطرح می‌کنند و بر روی صحنه‌ی نمایش، به اصولگرایان سنتی با عنوان‌کردن اصطلاح "ساکتین فتنه" و به حلقه‌ی احمدی‌نژادی‌ها با "مکتب انحرافی" می‌تازند و این هر دو را چنان تحت لوای ولایت پذیری مصباح یزدی جفت و جور کرده‌اند که حتی حمله به مهدوی کنی هم آنها را گرفتار مشکل سیاسی – ایدئولوژیک نظام نمی‌کند.

آنچه به این جبهه موجودیت می‌بخشد، حمله به میانهروی گروه‌های دیگر سیاسی مملکت است، نه پیش‌برد هدف یا منطقی خاص در سطح جامعه. بنابراین تشکیل چنین جبهه‌ای دقیقاً نیازمند فضایی رادیکال است تا فحاشی‌ها، موضع‌گیری‌های جسورانه، کنش‌های تند و ... بیش از آنکه عملی غیر منطقی شمرده شوند، نشانه‌ی اخلاق، شرافت یا شجاعت قلمداد شوند. جنجال رسانه‌ای چنین گروهی در میان محافظه‌کاران می‌تواند میانه‌روی‌ها را هرچند برای مدتی کوتاه تبدیل به کنش‌های افراطی کند. عبارت "ساکتین فتنه" از سوی همین گروه، دقیقاً به همین منظور ساخته شده‌بود تا به نفع وضعیت سیاسی آنان، اصولگرایان میانه رو را مجبور به واکنشی از سر ناچاری گرداند.

چنین فضای رادیکالی قطعاً برای فردای ایران تاریخ‌ساز خواهد بود. ولی لزوماً به شیرینی نوشته نخواهدشد. آنچه خاطره‌ی بد را از ذهن می‌زداید رادیکالیسم تاریخ‌ساز نیست.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

وظیفه‌ی شایعه

در جامعه‌ای که مبتنی بر روابط آزاد، چه از نوع انسانی و چه از نوع رسانه‌ای نیست، حقیقت همواره پشت پرده‌ای از ابهام قرار می‌گیرد. جست‌و‌جوی حقیقت در چنین جوامعی به درِ بسته خواهد‌خورد و نیاز مخاطبین رسانه‌ها جهت کسب "خبر" برای تنظیم روابط اقتصادی و اجتماعی به درستی تأمین نمی‌شود. در جامعه‌ی سیاست زده‌ی ما "خبر" به چشم پدیده‌ای سیاسی نگریسته می‌شود بنابراین اخبارِ منحصراً اجتماعی یا اقتصادی (که در تنظیم روابط روزمره‌ی جامعه، مهمترین نقش را بازی می‌کنند) سوی سیاسی می‌گیرند و درنتیجه با بدبینی حاکمیت مواجه شده، در چرخه‌ی نابهنجار و بی قاعده‌ی آن گرفتار می‌شوند.

فاصله گرفتن "خبر" از حقیقت در این شرایط امری طبیعی است و پیامد آن، یعنی تحقق اخبار غیر رسمی و تأیید نشده، به هر شایعه‌ای رنگ و بویی از حقیقت می‌بخشد. شایعه، نه به معنای گزاره‌ای بی‌ارزش، بلکه به معنای امری ممکن و محتمل در نظر گرفته می‌شود. با اینکه شایعه در متن محیط عمومی جامعه شکل می‌گیرد اما پیکان تقصیر در جامعه‌ی ما بیش از آنکه متوجه مردم باشد، متوجه حاکمیت است. رسانه‌های رسمی و غیر‌رسمی، معتبر و غیر‌معتبر در نبود فضایی آزاد و یا حتی فضایی بهنجار و تعریف شده، به تناقض گویی‌های بی‌پایان می‌پردازند و عملاً شایعه را به صورتی رسانه‌ای بازتولید می‌کنند.

اخبار به عنوان مبنایی برای تنظیم روابط (و نه به عنوان ابزاری آگاهی‌بخش یا مجرایی برای قضاوت افکار عمومی) شایعه محور می‌شوند و روابط نیز حالتی مبهم و غیر مشخص به خود می‌گیرند. صورت کلیِ خبررسانی در محیط عمومی شکل ثابتی پیدا می‌کند: "فلان کار را بکن (نکن)، مگر نشنیدی که فلان". عدم شفافیت اخبار باعث می‌شود که تنظیم روابط نه در شکل قانونی و نه حتی در جهت بیشینه کردن سود، بلکه به خاطر دفع ضرر احتمالی شکل بگیرد.

حتما تابحال با فروشندگانی که در توجیه گران‌تر شدن اجناس خود استدلال می‌کنند، برای تهیه‌ی مجدد همین اجناس باید بهایی بیش‌تر از قبل بپردازند، برخورد داشته‌اید. تجربه‌ی من نشان می‌دهد که بنیان این استدلال در یک نگاه عمیق‌تر بر پایه‌ی دو خبر که به صورت کلی در همان شکل عمومی گسترش یافته‌است، شکل می‌گیرد. "تحریم" و "تورم"، موضوعاتی هستند که به دلایل ذکر شده، به شکل شایعه در محیط عمومی گسترش یافته‌اند و تنظیم روابط اقتصادیِ غیرقانونی بر پایه‌ی آنها کاملاً عرفی شده‌است.

منتشر شدن اخباری مانند افزایش قیمت بنزین به دوهزار تومان یا هزار تومان در محیط عمومی مانند محیط مجازی نیست. صورت کلی خبررسانی (که پیش‌تر به آن اشاره شد) در محیط عمومی تصوری نامطمئن می‌آفریند و به جهت دفع ضرر احتمالی روابط را از حالت قاعده مند خارج می‌کند. پیگیری صحت و سقم اخبار در محیط عمومی ممکن نیست و عملاً صورت نمی‌گیرد. تصور آینده‌ای نامطمئن روابط را تحت‌الشعاع قرار داده و واکنشی که برمی‌انگیزد، می‌تواند سوء تفاهم‌های زیادی ایجاد کند. تصور کنید که بر پایه‌ی همین اخبار بنزین کرایه‌ی تاکسی‌ها گران‌تر شود.

رسانه‌ها در این شهرآشوب حاکمیت حتی در دروغ سازی و دروغ پردازی نیز مطمئن عمل نمی‌کنند. بنابراین نمی‌توان از آنها که حتی معتبرترند انتظار چندانی داشت. حجم عظیمی از اطلاعات که در محیط‌های مجازی رد و بدل می‌شوند هیچگاه به عرصه‌ی عمومی جامعه وارد نمی‌شود، در صورتی که گاهی این اطلاعات بیش‌تر از آنکه مورد نیاز کاربران محیط‌های مجازی باشد، بدرد محیط عمومی جامعه می‌خورد در عوض صورت تقلیل یافته و شایعه مند اخبار در جامعه وارد مناسبات می‌شود و آنها را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد.

راه حل گفتگوست. چیزی که جامعه‌ی ایرانی عمیقاً به آن محتاج است. با این حال نمی‌توان از کاربران فضای مجازی انتظار داشت که به یکباره اطلاعات خود را در عرصه‌ی عمومی جامعه که از نظر سنی، سلیقه‌ای و ... تفاوت زیادی دارند، به اشتراک بگذارند. تجربه به من ثابت کرده‌است که هنگام عرضه‌ی اطلاعات در محیط عمومی جامعه، پدرم به اقضای مجموعه‌ای از شرایط بسیار بهتر از من عمل می‌کند، حال آنکه دقیقاً همان اطلاعات را از من گرفته‌است. احتمالاً مؤثرترین گام در خبررسانی (به عنوان نمونه‌ای کوچک از آگاهی‌بخشی) اطلاع‌رسانی از طریق نهادی چون خانواده است.

محیط‌هایی عمومی چون مترو، اتوبوس، تاکسی یا حتی دیالوگ‌هایی که با فروشنده‌ی یک فروشگاه برقرار می‌شود، می‌توانند زمینه‌های مساعد دیگری برای ابهام‌زدایی از بسیاری اخبار که صورت شایعه به خود گرفته اند، باشد اما برقراری گفت‌وگو در چنین محیط‌هایی نیازمند احتمالاً نوعی جسارت یا مهارت است که در جامعه‌ای با روابط غیر آزاد به راحتی بدست نمی‌آیند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

تفاوت فرهنگی بخورد تو سرتان


چند وقت پیش خبری منتشر شد مبنی بر اینکه تعدادی دانشجوی مسلمان در یک کشوری در آن سوی آبها، یقه ی دانشگاه را چسبیده اند و توانسته اند در روزهایی خاص سانس استخری غیر مختلط برای خودشان دست و پا کنند. اتفاقا این دوستان مسلمان ما به جایی هم وصل نبوده اند و مطالبه ی خود را خیلی دموکراتیک پیش برده اند. (من هرچه جستجو کردم نتوانستم لینکی از خبر پیدا کنم).

چند روز پیش هم کمی آن ور تر یکی از دیپلمات های مسلمان نظام فخیمه نیاز پیدا کرده اند، تنی به آب بزنند. گویا ایشان که یک دیپلمات رسمی بوده اند از پیدا کردن استخر غیر مختلط عاجز بوده اند و از طرفی گرمای هوا را نیز نمی توانسته اند تاب بیاورند، ناچارا و از سر اجبار به استخری مختلط تشریف برده اند و نه تنها تنی به آب رسانده اند، بلکه دستی هم به جاهایی از بدن دختران کم سن و سالی رسانده اند. حالا که قضیه گندش درآمده، حاکمیت همان سناریوی من بمیرم تو بمیری در خارج و از بیخ و بن منکر شدن در داخل را سر لوحه قرار داده است.

خیلی هم طبیعی است که اینجا، سوء نیت جناب دیپلمات را تکذیب می کنند و آنجا آن را ناشی از تفاوت فرهنگی می دانند. این وسط فقط یک چیزی این معادله را بر هم می زند، آن هم اینترنت است. تضاد این دو رفتار که به لطف اینترنت بر ما معلوم شده در حالیکه هنوز کسی نمی داند واقعا چه رخ داده است، یک چیزی را عیان می سازد. قطعا و یقینا اتفاق غیر معمولی رخ داده است و گرنه این طرفی و آن طرفی به تکاپوی رسانه ای نمی افتادند. بیخود نیست که اینترنت جهانی را حتما باید یک سیخی بزنند تا به جای طراحی سناریوی دروغ گویی جدید، همان سناریوی قدیمی به ثمر بنشیند.

میان این همه ماجرا عده ای پیدا شده اند و حرف حسابشان این است که نباید با اشاعه ی این خبر، آبروی کشور را برد. لابد رسانه وزارت خارجه هم به خاطر آبرویش دروغ مصلحتی می گوید. کسی هم نیست در گوش حضرات بخواند، اگر آبرویی رفته با توبیخ فرد خاطی است که به جای خود باز می گردد نه با لاپوشانی و سرپوش گذاشتن بر اصل مطلب.

آن دانشجویان پارگراف اول را یادتان می آید؟ این دوستان ما هم دچار پدیده ی تفاوت فرهنگی بودند. اتفاقا مثل جناب دیپلمات هم سعی نکردند در فرهنگ میزبان حل بشوند. با استفاده از ظرفیت های ساختار میزبان، سعی کرده اند محیطی مناسب برای فرهنگ متفاوتشان بیابند و از آنجا که ساختار میزبان از بد حادثه دموکراتیک و پلورال است، متاسفانه خوراک تبلیغاتی برای رسانه های مستقل این سوی آبها جور نشد. (برای همین هیچ لینکی پیدا نمی کنم).

*************

بگذریم ازین که اتفاق رخ داده به روایت رسانه ها چندان هم به تفاوت فرهنگی مربوط نمی شود. با اینحال بهانه ای بدست من می دهد تا از تفاوت فرهنگی بنویسم. یک حاکمیت توتالیتر به ارائه ی تعریف مشخصی از هویت و فرهنگ جامعه می پردازد و صد البته آن را برتر از هر فرهنگ دیگری می داند. هر حاکم توتالیتر می فهمد که برای نیل به اهدافش نمی تواند جامعه ای متکثر که در آن هرکس ساز خود را به شیوه ای کوک می کند، را با خود همراه سازد. در نتیجه تعریفی مطابق بر خواست خود می نویسد و می کوشد با تبدیل آن به ایدئولوژی رویه تزریق هویت را خود به خودی کند.

هویت و فرهنگ جعلی برای جامعه صورت رسمی به خود می گیرد و حاکمیت باید حافظ آبروی آن باشد چراکه در غیر این صورت نمی تواند از ایدئولوژی که بر طبق ادعای خودش، مولد چنین فرهنگی است، دفاع کند. پس اتفاقاتی که به سادگی می توانند اشتباهاتی شخصی قلمداد شوند، نیازمند صرف هزینه برای تکذیب یا لاپوشانی می شوند. تعارضاتی که فرهنگ جعلی بانی آن است هم سوی خارجی و هم داخلی دارد. تجزیه طلبی می تواند صورت رادیکال شده ی مقاومت در برابر تزریق هویت جعلی باشد. بیگانه ستیزی به بهانه ی انکار امتیازات فرهنگی دیگر ممالک سوی خارجی آن است. ضرورت پاسداشت فرهنگ تعریف شده نیازمند دخالت قدرت است و درست به همین دلیل مقاومت را بر می انگیزد. از بدحجابی تا مقابله به مثل برای بی حجابی اجباری، از فاسد خواندن فرهنگ دیگران تا متهم ساختن فرهنگ داخل به عقب ماندگی، ناشی از دخالت قدرت است.

*************

اگر تعرضی از سوی دیپلمات ایرانی صورت گرفته باشد، با اصطلاحاتی از قبیل تفاوت فرهنگی تحلیل نمی شود. چرا که حتی فرهنگ تعریف شده نیز آن را نمی پذیرد. با این حال می توان برخورد رسانه های داخل، در مقابل همتایان خارجی شان را از این منظر مورد مقایسه قرار داد. چاپ چند عکس از سربازان آمریکایی که مشغول اهانت به اجساد شهروندان افغانی بودند، دولت آمریکا را مجبور کرد که از مردم افغانستان عذر خواهی کند. در مقابل رسانه های ایرانی در پی اهانتی که یک دیپلمات به شهروندان برزیلی روا داشته می بایست رویه تکذیب را در پیش بگیرند. چرا که از مخلوط ایدئولوژی و نظام چنان آش دهن پرکنی ساخته اند که قبول لغزش در هر کدام، ممکن است هر ایرانی را به فکر شور بودن آن بیندازد و یکباره ابهت جعلی اش در پیش چشمان شهروندانش فرو ریزد.